تبليغاتX
بی سرو ته

بی سرو ته

محتسب در نیمشب جایی رسید

در بن دیوار مستی خفته دید

 

گفت : « هی! مستی ، چه خوردستی بگو»

گفت از این خوردم که هست اندر سبو

 

گفت : آخر در سبو واگو که چیست

گفت : «از آنکه خورده ام» گفت : این خفی است

 

گفت : آنچه خورده ای آن چیست ان ؟

گفت : آن که در سبو مخفی است آن

 

دور می شد این سوال و این جواب

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

 

گفت او را محتسب : هین آه کن

مست ، هو هو کرد هنگام سخن

 

گفت : گفتم آه کن هو می کنی ؟

گفت : من شاد و تو از غم منحنی

 

آه از درد و غم و بیدادی است

هوی هوی می خوران از شادی است

 

محتسب گفت : این ندانم خیز خیز

معرفت متراش و بگذار این ستیز

 

گفت : رو تو از کجا من از کجا

گفت : مستی خیز تا زندان بیا

 

گفت مست : ای محتسب بگذار و رو

از برهنه کی توان بردن گرو

 

گر مرا خود قوت رفتن بدی

خانه خود رفتمی وی کی شدی ؟

 

من اگر با عقل و با امکانمی

همچو شیخان بر سر دکانمی

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/01ساعت 16:12  توسط hoda2x  | 

88
1 تیر 1389 ساعت 11:18
نامه بدون نقطه" یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه

 

نوشته ای كه ذیلا از نظر خواننده گرامی می گذرد نامه ای است كه مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیرحسینی سیف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمی داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید.

انگیزه نامه و موضوع آن قلت درآمد و كثرت عائله و تنگی معیشت بوده است.
این نامه در زمان ناصرالدین شاه بوده.


بسمه تعالی

سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در كلك عماد دومم درعالم، درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كوطالع كامكار و كو مرد كرم؟

دلمرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علی الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس كه مداح که گردم و كرا واسطه كار آرم كه مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد.

مكرر داد كمال دادم و در هر مورد مدح معركه ها كردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مكالمه و كررا سامعه و كور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محك ادراك آورده احساس مس كردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام كالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال كه كارهای همه عكس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد كل معركه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد.

عالم و عام لام و كرام، صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر كس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الی كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم و در حكم كاالمعدوم.

اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر كرم سر كار اعلی كه سرالولد و سرالوالد در او طلوع كرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و كامها روا گردد.

له طول عمر كطول المطر سواء له الدرهم، و كه المدر دهد مرد را كام دل كردگار همه عمر آسوده و كامكار دل آرا همه كار و كردار او ملك در سما مادح كار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلك اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/01ساعت 16:11  توسط hoda2x  | 

سلام و سلام و سلام

بالاخره این طلسم شکسته شد و من اومدم.

وبلاگمو که نگاه می کردم دیدم آخرین پستم بهار ۸۷ بوده و حالا بهار ۸۹...

خیلی چیزا تغییر کرده و خیلی چیزام نه.یه سری آدما رفتند و یسریشون هستند.

یه سری آدما اومدند که نباید می اومدند و یه سری آدما رفتند که...(حرف سیاسی!)

یه سری بدها واسمون خوب شده و یه سری خوبا بد و یه سری چیزام انگار نه انگار که زمانی گذشته

 

یه سری چیزهایی رو که می خواستیم به دست آوردیم ولی امان از دست انسان با اون رویاها و آرزوهای تمام نشدنی.

ولی بازم می گیم که خدایا به داده هایت شکر به نداده هایت  شکر به گرفته هایت هم شکر که داده هایت نعمت نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

و البته از همه ی اینا گذشته دلم واسه همتون کلی تنگیده مخصوصا یه سری دوستام که کلی وقته ازشون بی خبرم

منتظر کامنتاتون هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/08ساعت 15:50  توسط hoda2x  | 

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت . مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست . ولی مدتی که گذشت خوابش برد ... نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت . مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود ، آهی کشید و گفت : ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر . در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟! و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره ! دلیل اول این که : خواب بودی و بیدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟ و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری ! مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه : تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمیبرد ! تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی ! حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن ؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 16:15  توسط hoda2x  | 

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 15:53  توسط hoda2x  | 

بیداد    رفت    لاله  ی   بر    باد  رفته    را                 یارب  خزان  چه بود  بهار  شکفته   را

هر  لاله ای  که  از  دل  این    خاکدان  دمید               نو   کرد   داغ   ماتم   یاران   رفته    را

جز  در   صفای   اشک  دلم   وا  نمی شود                باران  به  دامن  است  هوای گرفته  را

وای ای مه دو هفته چه جای   محاق    بود                آخر محاق   نیست  که ماه دو هفته را

برخیز  لاله  ٬    بند   گلوبند   خود      بتاب                آورده ام   بدیده  گهر های   سفته   را

ای کاش ناله های  چو  من   بلبلی   حزین                بیدار  کردی آن  گل  در خاک خفته   را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت    نیست               تب  موم  سازد  آهن  و  پولاد  تفته را

گردون برات خوشدلی کس نخوانده    است              اینجا همیشه رد و نکول است سفته را

این  گوژپشت ٬  تیر   قدان    راست  تر  زند               چندین  کمین  نکرده کمانهای چفته را

یا رب چها به سینه ی این خاکدان   دراست              کس نیست واقف این همه راز نهفته را

راه  عدم  نرفت    کس    از    رهروان   خاک             چون رفت خواهی این همه راه نرفته را

لب  دوخت   هر  که  را که بدو راز  گفت دهر              تا  باز  نشنود  ز  کس  این  راز گفته را

لعلی  نسفت  کلک  در    افشان    شهریار              در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 15:34  توسط hoda2x  | 

آمدي  جـانـم به  قربانت  ولـي حالا   چــرا؟

بي وفا  حـالا  كه  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل  ايـن زودتر مي خواستي حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

وه   كه   با    اين  عمر هاي   كـوتـه    بي اعتبار

اين   همه   غافل شدن از چون مني شيدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده   بود

اي لب    شيرين !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت

اين قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پريشان  مي كند

در   شگفتم   من   نمي باشد   ز  هم   دنيا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  اي  بلبل  طبع حـزيـن

خامشي   شـرط   وفـاداري   بــود  غوغا  چـرا؟

شهريارا    بي حبيب    خــود    نمي كردي   سفر

اين سفـر    راه   قيامت     مي روي    تنها   چـرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 15:31  توسط hoda2x  | 

بیا  که  با  همه  نا مهربانیت  ای  ماه

خوش  آمدی  و گل آوردی و صفا کردی

بیا که تا چشم تو شرم و ناز دارد کس

نپرسد  از  تو  که  این ماجرا چرا کردی

منت  به  یک نگه آه و وانه می بخشم

هر آنچه ٬ ای خُتنی خطّ من خطا کردی

اگر  چه  کار  جهان  بر  مرا د ما  نشود

بیا  که  کار  جهان  بر  مراد  ما   کردی

هزار  درد  فرستادیم  به   جان   لیکن

چو  آمدی  همه  آن  درد  ها  دوا کردی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 15:29  توسط hoda2x  | 

تو بمان و دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران
دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند
كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوارگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 15:18  توسط hoda2x  | 

--------------------------------
همه رفتدن کسی دور و ورم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخرای عاقبت بود
که جز افسوس هوایی در سرم نیست
--------
همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل مارا نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا
همون که فکر نمی کردیم سوزوندش
--------
چه حاشا تقه ای بر در نخورده
که آیا زنده ایم یا جون سپرده
چه حاشا صحبتی ، حرفی، کلامی
که جزو رفته هاییم، ما نمرده
عجب بالا و پائین داره دنیا
عجب این روزگار دل سرده با ما
یه روز دور و ورم صدتا رفیق بود
منو امروز ببین تنهای تنهام
--------
خیال کردم که این گوشه کنارا
یکی داره هوای کار مارا
یکی هم این میون دل سوز ما هست
نداره آرزو آزار مارا
عجب بالا و پائین داره دنیا
عجب این روزگار دلسرده با ما
یه روز دور و ورم صدتا رفیق بود
منو امروز ببین تنهای تنهام
تنهای تنهام
--------------------------------
******************
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 15:6  توسط hoda2x  | 

انّ الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة

حضرت رسول اكرم (ص): ان الحسين باب من ابواب الجنة ((بى گمان حسين درى از درهاى بهشت است))

احقاق الحق 9/202

تا نفس در سينه روز و شب بود      دم حسين و بازدم زينب بود

بلبلی بامن غریبانه گریست
هم نوا با من خموشانه گریست
ابرها با سوز و آه و ناله ام
آسمان با من چه جانانه گریست
چشمه ای در خلوت کوهی ستبر
بی خبر از یار و بیگانه گریست
رود از رخسار کوه چون آبشار
بی قرار و هم خروشانه گریست
ذره ای شاید که دردانه شود
در صدف تنها یتیمانه گریست
شمع خندان را مبین ، اشکش نگر
تا سحر بی روی پروانه گریست
همدم آلاله ای در خلوتم
داغدار در کنج ویرانه گریست
هر که از هجران دلش پر سوز شد
بی خود از خود نا شکیبانه گریست
چشمهای خسته ام در انتظار
در سکوت بر من خموشانه گریست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11:33  توسط hoda2x  | 

بفرمائید نیمرو با کمترین امکانات
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 13:30  توسط hoda2x  | 

این هم دفترچه خاطرات سر دسته باند سارقین مسلح و خشن در مشهد که به جای ویلای اسپانیا به زندان رفت.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 13:28  توسط hoda2x  | 

شعري كه دكتر شريعتي در مورخه 5/12/35 سروده است :

با لاله كه گقت ...

از ديده بجاي اشك خون مي آيد دل خون شد و از ديده برون مي آيد

دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد

مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه كان عمر كه رفت باز چون مي آيد

با لاله كه گفت حال مارا كه چنين دلسوخته و غرقه به خون مي آيد

كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع كز صحبت تو بوي جنون مي آي
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 13:11  توسط hoda2x  | 

Image and video hosting by TinyPic
اگه گفتين اين عكس كيه ؟ عمرا اگه بدونين با اينكه مطمئنم تمام فيلم هاش رو ديديد
اين استاد بزرگ كمدين ها جناب چارلي چاپلين  در سن پيري هست . قيافه اش خيلي با فيلم هاش تفاوت داره , نه ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 13:0  توسط hoda2x  |